Menu

دیشب تو را در خواب دیدم

دیشب تو را در خواب دیدم

به جاده ای به روشنی مهتاب رسیدیم که دستهای سردت نگاهتو بی باکتر جلوه مینمود

با تو از آن پیچ مرداب گذشتیم

طعم تلخ صد هزار قصه در گوشت حس فصل جدیدی بود که نور مهتاب را هم تیره تر میکرد

بوی عجیب آن درنگ ناگهانی کنار جاده قلب زمان را گویی هدف گرفته بود

ایستادی

و گفتی

که میان رفتن و ماندن فاصله کوتاه است

من به شهر پرنده ها که پشت این کوه بلند است می اندیشم

تا به آنجا برسم مرداب فاصله است

به تو گفتم

که شب را به بهانه صبح سپری نخواهم کرد

و آنها را از برای هم میخواهم

بی صدا چشمم را میبندم

و ترانه را به جرم حق حقه گریه شنونده نمی ارزم

مرداب میغلتد و به ملاقات میرسد

به تو گفتم

ذهنی را که به نثر می اندیشد رها کن

ذهنی دیگر احیا کن که به شعر می اندیشد

نمیدانم که کجا بود

که دیگر از تو چیزی نشنیدم وبا صدای امیر از خواب پریدم

Comments

20 − ten =

error: Content is protected !!